بخل منصور دوانيقي و واكنش اصمعي
بخل منصور دوانيقي و واكنش اصمعي
((منصور دوانقي)) دومين ((خليفه عباسي))، مشهور به بخل و امساك بود. او براي صله و جايزه ندادن به ادبا و شعراء اول به شاعر مي گفت: اگر قبلا كسي اين اشعار را از حفظ داشته باشد يا ثابت شود كه شعر از شاعر ديگري است، نبايد انتظار جايزه داشته باشي.
اگر شاعر شعرش مال خودش بود، به وزن طومار شعرش پول مي كشيد، و به او مي
داد! تازه خودش به قدري خوش حافظه بود، كه شعر شاعر را حفظ مي كرده و براي
شاعر مي خوانده، و غلامي خوش حافظه داشته كه او هم شعر را در جا حفظ مي
كرده و سپس رو به شاعر مي كرد و مي گفت: اين شعر را گفتي نه تنها من بلكه
اين غلام من آن را حفظ دارد، و اين كنيز كه در پس پرده نشسته نيز آن را
حفظ دارد، سپس به اشاره خليفه، كنيزك هم كه سه بار از شاعر و خليفه و غلام
شنيده بود، قصيده را از اول تا آخر مي خواند و شاعر بدون دريافت چيزي با
تعجب و دست خالي بيرون مي رفت !!
روزي ((اصمعي)) شاعر توانا و مشهور كه از وضع بخل منصور به تنگ آمده بود
اشعاري با كلمات مشكل ساخت و بر روي ستون سنگي شكسته اي نوشت، و با تغيير
لباس و نقاب زده به صورت عشاير كه جز دو چشمش پيدا نبود، نزد منصور آمد و
با لحني غريبانه گفت: قصيده اي سروده ام، اجازه مي خواهم آن را بخوانم.
منصور مانند هميشه توضيحات را براي او داد، و اصمعي هم قبول كرد و شروع به
خواندن قصيده پر از الفاظ عجيب و غريب و لغات ناماءنوس و جملات غامض پرداخت
تا قصيده به پايان رسيد، منصور با همه دقت و غلام و كنيز با همه هوش سرشار
نتوانستند اشعار را حفظ كنند، و براي اولين بار فرو ماندند.
سرانجام منصور گفت: اي برادر عرب معلوم مي شود كه شعر را خودت گفتي، طومار شعرت را بياور تا به وزن آن جايزه بدهم.
اصمعي گفت: من كاغذي پيدا نكردم روي ستون سنگي نوشتم، روي بار شترم هست و
آن را آورد. منصور در شگفت ماند كه اگر تمام موجودي خزانه را در يك كفه
ترازو بريزند، با آن برابري نمي كند، چكار كند؛ با هوشي كه داشت گفت: اي
عرب تو اصمعي نيستي ؟ او نقاب از چهره اش برداشت، همه ديدند او اصمعي است.
چه انتظار عجيبي !!!