سرور عابدان در روز قیامت
داستانهايي از کودکي امام سجاد (عليه السلام)
کودکي در سفر
معرفي جانشينان
وقتي
علي (ع) در مسجد کوفه ضربت خورد ، امام حسن را به امامت معرفي کرد ،
فرزندانش را به گواهي گرفت و به امام حسين (ع) فرمود : «تو پس از برادرت ،
به امامت قيام مي کني.» بعد هم دست امام سجاد را که سه ساله بود ، گرفت و
گفت : «تو را نيز رسول خدا (ص) امر مي کند که براي بعد از خود ، فرزندت
محمد باقر (ع) را به امامت برگزيني . سلام من و رسول خدا (ص) را به او
برسان .» (2)
شوخي
صحابي بزرگ پيامبر (ص) جابر بن
عبدالله انصاري مي گويد : در خدمت رسول خدا (ص) نشسته بودم ، در حالي که
امام حسين (ع) نيز در دامن آن حضرت بود و با او شوخي مي کرد . فرمود : «اي
جابر ، از اين پسرم فرزندي به نام علي به دنيا مي آيد. وقتي که روز قيامت
شود ، منادي ندا مي دهد : «سرور عابدان از جا برخيزد. پسر او از جا بر مي
خيزد. بعد از او نيز پسري به نام محمد (ص) متولد مي شود که تو اي جابر ،
اگر او را درک کردي ، سلام مرا به او برسان .» (3)
جانشين
زهري
مي گويد در خدمت حضرت حسين (ع) بودم. ناگهان امام سجاد (ع) که خردسال بود
، وارد شد. امام حسين (ع) او را به سينه چسبانيد و پيشاني اش را بوسيد. من
رو به امام حسين (ع) کرده عرض کردم : «يابن رسول الله ! پناه بر خدا ، اگر
دستمان به تو نرسيد ، به چه کسي مراجعه مي کنيم ؟». امام حسين (ع) فرمود :
«به اين پسرم مراجعه کنيد ، که او امام و پدر ديگر امامان است ». (4)
کناسه کوفه
ابوحمزه
ثمالي مي گويد : سالي يک بار در موسم حج ، خدمت امام سجاد (ع) مي رسيدم .
سالي خدمت آن حضرت رسيدم ، در حالي که کودکي را بر روي زانويش نشانده بود
. وقتي من وارد شدم ، کودک از جا برخاست و مي خواست از در خانه بيرون برود
، که پايش به در خورد و بر زمين افتاد و خون از صورت مبارکش جاري شد. امام
سجاد (ع) با عجله جلو رفت و خون از سر و صورت او پاک کرد و فرمود : «تو را
به خدا مي سپارم و پناه به خدا ، از آن که تو را در کناسه به دار آويزند.»
ابوحمزه مي گويد : عرض کردم : «کدام کناسه؟». فرمود : «کناسه کوفه . اگر تو پس از من زنده بماني ، خواهي ديد که اين پسرم در ناحيه ي کوفه کشته اند و بعد از دفن قبر او را شکافته ، بدنش را در کناسه کوفه به دار مي آويزند و بعد او را مي سوزانند ». گفت : «فدايت شوم ، نام اين پسر بچه چيست ؟ امام (ع) فرمود : «نام او زيد است ».
ابوحمزه مي گويد : عرض کردم : «کدام کناسه؟». فرمود : «کناسه کوفه . اگر تو پس از من زنده بماني ، خواهي ديد که اين پسرم در ناحيه ي کوفه کشته اند و بعد از دفن قبر او را شکافته ، بدنش را در کناسه کوفه به دار مي آويزند و بعد او را مي سوزانند ». گفت : «فدايت شوم ، نام اين پسر بچه چيست ؟ امام (ع) فرمود : «نام او زيد است ».
شکافنده علوم
جابر به در خانه امام زين العابدين (ع) آمد و در آنجا امام باقر (ع) را در ميان جمعي از نوجوانان بني هاشم ديد.
با خود گفت راه رفتن او ، مانند رسول خدا (ص) است و از نامش پرسيد . گفت : «من محمد بن علي بن الحسين هستم». جابرگريست و گفت : «به خدا قسم ، تو شکافنده ي علوم هستي . پدر و مادرم فدايت ، نزديک بيا» . جلو آمد . جابر پيراهن او را باز کرد و سينه اش را بوسيد و گونه اش را بر آن نهاد و گفت : «از طرف جدت رسول خدا (ص) به تو سلام مي گويم . او به من امر کرده که با تو چنين کنم . جدت به من فرموده اميد است زنده بماني ، تا وقتي که فرزندي از فرزندانم را ملاقات کني که نامش ، نام من است ، دانشها را مي شکافد ، شکافتني ، و تو باقي مي ماني تا وقتي که بينا شوي و سپس بينايي ات بازخواهد گشت ». (5)
سپس جابر به امام باقر (ع) عرض کرد : «از پدرت براي من اجازه ي ورود بگير». امام باقر (ع) وارد شد و به پدر خود خبر داد که پيرمردي بر در خانه ايستاده و با من چنين و چنان کرد . امام سجاد (ع) فرمود : «او جابر انصاري است ». سپس فرمود : «آيا از ميان بچه ها ، فقط با تو چنين کرد ؟» . فرمود : «بله » فرمود : «او قصد بدي ندارد ، اما آنچنان تو را معرفي کرده ، دشمنان را آماده ي قتل تو ساخته است ». سپس جابر به حضور امام سجاد (ع) رسيد . (6)
با خود گفت راه رفتن او ، مانند رسول خدا (ص) است و از نامش پرسيد . گفت : «من محمد بن علي بن الحسين هستم». جابرگريست و گفت : «به خدا قسم ، تو شکافنده ي علوم هستي . پدر و مادرم فدايت ، نزديک بيا» . جلو آمد . جابر پيراهن او را باز کرد و سينه اش را بوسيد و گونه اش را بر آن نهاد و گفت : «از طرف جدت رسول خدا (ص) به تو سلام مي گويم . او به من امر کرده که با تو چنين کنم . جدت به من فرموده اميد است زنده بماني ، تا وقتي که فرزندي از فرزندانم را ملاقات کني که نامش ، نام من است ، دانشها را مي شکافد ، شکافتني ، و تو باقي مي ماني تا وقتي که بينا شوي و سپس بينايي ات بازخواهد گشت ». (5)
سپس جابر به امام باقر (ع) عرض کرد : «از پدرت براي من اجازه ي ورود بگير». امام باقر (ع) وارد شد و به پدر خود خبر داد که پيرمردي بر در خانه ايستاده و با من چنين و چنان کرد . امام سجاد (ع) فرمود : «او جابر انصاري است ». سپس فرمود : «آيا از ميان بچه ها ، فقط با تو چنين کرد ؟» . فرمود : «بله » فرمود : «او قصد بدي ندارد ، اما آنچنان تو را معرفي کرده ، دشمنان را آماده ي قتل تو ساخته است ». سپس جابر به حضور امام سجاد (ع) رسيد . (6)
پي نوشت :
1. زندگاني امام زين العابدين ، عبدالرزاق مقرم ، ترجمه ي حبيب روحاني ، ص 357 (به نقل از : من لا يحضره الفقيه ، ص 148) .
2. بحار الانوار ، ج 46، ص 91 .
3. همان ، ص63 (به نقل از : بصائر الدرجات ، ص108).
4. در حاشيه کتاب مقرم که جابر دو مرتبه نابينا شد ، اول قبل از واقعه کربلا ، لذا با امام حسين در کربلا حاضر نشد . بعد خدا منت نهاد و شفايش داد ، و ديگري در سال 77 هجري که 94 ساله بود و در مدينه ، در حال نابينايي از دنيا بشاره المصطفي ، ص80 ).
5. تحليلي از زندگاني امام سجاد ، (به نقل از: وسيله الآمال في مناقب الآمال ، ص7).
2. بحار الانوار ، ج 46، ص 91 .
3. همان ، ص63 (به نقل از : بصائر الدرجات ، ص108).
4. در حاشيه کتاب مقرم که جابر دو مرتبه نابينا شد ، اول قبل از واقعه کربلا ، لذا با امام حسين در کربلا حاضر نشد . بعد خدا منت نهاد و شفايش داد ، و ديگري در سال 77 هجري که 94 ساله بود و در مدينه ، در حال نابينايي از دنيا بشاره المصطفي ، ص80 ).
5. تحليلي از زندگاني امام سجاد ، (به نقل از: وسيله الآمال في مناقب الآمال ، ص7).
6. همان ، ص 173 (به نقل از : وسيله الآمال في مناقب الآمال ، ص 7.)
منبع : پایگاه راسخون
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۲۱ ساعت 10:52 توسط حسن
|
چه انتظار عجيبي !!!